خرید بک لینک
در یخچالمون بسته نمیشد... فریزر پر برفک بود.. گوشتا واسه خودشون آب شده بودن.. یه قاشق و بشقاب ورداشتم بردم جلو یخچال.. آره میخواستم برفک بخورم :||||||||||||... برفک خونی .. شبیه یخ در بهشت بود :|||||||||||... حالم بهم خورد.. اینا چیه من میگم :||||.. همینجوری که با قاشق برفکارو میکندم همزمان خون گوش

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 3:24

تو سیزن 2 سریال breaking bad اونجایی که والتر و جسی پلیسارو گمراه میکنند و میتونن دورشون بزنن، وقتی که جسی زنگ میزنه به بیمارستان تا با والتر حرف بزنه و والتر بهش میگه اون ماشینی که پشتش مواد درست میکردیم رو برگردون، دیالوگ جالبی دارن... منم دلم میخواست حالا که همه چی به خوبی تموم شده کنار بکشن.. ا

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 3:24

پنج شنبه نمایشگاه بین المللی قرآن رفتم.. حال خوبی بود.. واسه منی که سالها با یه تناقض زندگی میکردم.. من تو خانواده تقریبا مذهبی بزرگ شدم.. اما هیچوقت بابت چیزی اجبار نشدم... نماز میخوندم و چارچوب های مشخصی داشتم ، اما ظاهرم چیزی متفاوت از باطنم بود.. و همین تناقض انگار خودم رو هم آزار میداد و آرام

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 3:24

خب .. تهرانم و خوابگاهم الان.. با خواهرم رفته بودیم شمال.. وقتی برگشتیم تهران تو ترمینال یه پیرمرده ازم پرسید اتوبوسای میدون خراسون کجاهستن؟ منم که نمیدونستم والا.. خیلی دلم براش سوخت :( .. بعد یک روز کامل گذشته حالا خواهرم مسیج داده که چرا واسه اون پیرمرده یه اسنپ یا تاکسی چیزی نگرفتی بره گناه داش

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 18:31

دیشب یه دختره تو حموم آهنگهای خوشگل گذاشته بود.. ونجلیس و این مدلیا.. یه آهنگی اولش گذاشته بود که با ویولن بود و منم که عاشق ویلن.. خلاصه باهاش گریه کردم.. و همزمان به تمام این سالها فکر کردم.. به بهترین سالهایی که در راه درس و دوری از خونه فدا شد.. بعداز اینم که به امیدخدا ازدواج میکنم و وارد مرحل

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 18:31

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.
قطع به یقین فقط افراد انگشت شماری این کتاب رو خوندن و خوشحالم از این بابت.

درکل از چیزی که هستم راضی هستم.

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 13:47

1. واسه همکاری با یه شرکت که کارشون به متالورژی مربوط میشد بهم زنگ زده یارو.. میگه فلان چیزو میخواییم اوکی کنی از طریق شرکتای خارجی.. میگم باشه.. هزینه رو که میگم شرمندگیش رو میشد از پشت خط احساس کرد :))) میگه تخفیف بدین :||||.. آخه وقتی نمیتونید چه انتظاری دارید؟؟حالا یه بیسوادم پیدا میشه میگه من

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 13:47

دیروز رفتیم جنگل .. یه درخت توت خیلی بزرگ کنار رودخونه بود.. در ارتفاع 4-5 متری بالای رودخونه... دستکش یکبار مصرف هم همراهم بود.. اما خودم عمدا دستم نکردم .. دوست داشتم دستام رنگی بشه.. تا هروقت نگاشون کنم لذت ببرم.. یه دونه توت میچیدم هی انگشتای ارغوانیمو نگاه میکردم و از اینهمه زیبایی که خدا درست

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 13:47

1. هوا چقدر گرم شده و من چقدر از آفتاب بیزارم.. جاهای آفتابی غمگینم میکنه ، مثلا گندمزارهای طلایی که تو مسیر جاده های بین شهرها هستن با اینکه قشنگن اما غمگینن، گرمن، مرده ن.. و تازشم منو یاد مسیر رفتن به مسابقات کشوری که دربچگی شرکت کردم میندازن! ..

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 21:39

من یه دوم خردادی ام که تولدم درعین تابلو بودن خیلی سخته! .. نه که 03/02 محسوب میشه واسه همین متاسفانه وقتی کسی میخواد تولدمو فراموش کنه فکر میکنه 3 خردادم (خیره به سقف)... یکی از وجوه تشابه من و آقام هم همین امتحانی بودن تاریخ تولدامونه :|||.. منتها

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 21:39

صفحه بندی